X
تبلیغات
رایتل
وبلاگ شخصی محمد رضا احمدی
دوستان
آخرین مطالب
لینکستان
امکانات جانبی
 

دیروز یکی از دوستان سوالی کرد که آن را در ایمیلی خوانده بود. خواستم که ایمیل را برایم بفرستد. متن آن این چنین بود: "
مرحوم حبیب یغمایی تعریف میکرد : در دوره رضا شاه که عزاداری و سینه زنی و قمه زنی ممنوع شده بود ؛ یک روز ملک الشعرای بهار به مرحوم شوکت الملک - امیر بیرجند -گفته بود : الحمدالله ولایت شما هم برق دارد ؛ هم آب دارد ؛ هم مدرسه دارد ؛ هم سالن نمایش دارد ؛ همه چیز هست ؛ اینکه بعضی ها هنوز شکایت میکنند دیگر چه می خواهند؟
مرحوم شوکت الملک گفته بود : آقا ! اینها برق نمی خواهند . اینها محرم میخواهند . اینها مدرسه نمی خواهند ؛ روضه خوانی میخواهند .کربلا را به اینها بدهید همه چیز به آنها داده اید !
حبیب یغمایی متعلق به کوره دهی بود بنام " خور " که خیلی به آنجا عشق میورزید و در آنجا درمانگاه و کتابخانه و مدرسه ای ساخت و برای آبادانی آنجا تلاش ها کرد . و مهمتر اینکه کتابخانه ای درست کرد و همه کتاب های خطی اش را که در تمام عمر آنها را با خون دل جمع کرده بود به آنجا منتقل ساخت و وصیت کرد بعد از مرگش او را در آنجا دفن کنند . اما میدانید مردم قدر شناس همان سامان با جنازه اش چه کردند ؟
وقتی پیکر رنج کشیده او با کاروان استادان و شاگردانش _ از جمله دکتر اسلامی ؛ دکتر باستانی پاریزی ؛ دکتر زرین کوب ؛ سعیدی سیرجانی وبسیاری دیگر از چهره های نامدار وطن مان - به روستای خور برده شد ؛ همان کودکانی که در مدرسه یغمایی درس میخواندند و همان مردمی که در درمانگاهش درد های خود را درمان کرده بودند ؛ به فتوای آخوندک ابله همان روستا ؛ دامن شان را پر از سنگ های درشت تر از فندق و کوچک تر از گردو کردند تا جنازه این خدمتگزار به فرهنگ ایران را سنگباران کنند . و درد انگیز تر اینکه پس از دفن جنازه حبیب یغمایی ؛ فرزندانش دو سه روزی در مقبره اش خوابیدند و کشیک دادند مبادا آن پیکر بیگناه را از زیر خاک در بیاورند و به لاشخور ها بدهند !
متاسفانه تاریخ میهن ما از این ناسپاسی ها و قدر نا شناسی ها داستان های بسیار دارد .
به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم "


این مطلب در سایت دکتر محمد کمالی روایت خوبی است از آنچه توسط نویسندگان ناآگاه در دنیای مجازی بر این ملت می گذرد توصیه میکنم حتما ادامه مطلب را بخوانید چون خیلی مهم تر از قصه پردازی ذهن ناقل داستان است.



قبلا در مورد خور بیابانک نوشته ام. زادگاه مرحوم پدر و مادرم...خودم چند باری بدان دیار سفر کرده ام و روح لطیف برگرفته از فضای معنوی کویر را در بین مردم آن دیار درک کرده ام و به هر شکل تعصبی ناخواسته نسبت بدان مردم و دیار دارم. اطلاعاتم در این زمینه به همان زمان نوجوانی بر می گردد و توفیق داشته ام یک بار از نزدیک حبیب یغمایی را زیارت کنم. هر چند شعر زیبابش در کتاب دبستان آویزه گوش بوده است. به ذهنم آمد از استاد ارجمند جناب آقای دکتر مرتضی هنری که فرهیخته ای گرانمایه و از دوستان اهل خور هستند و ارادت ویژه ای به ایشان دارم موضوع را سوال کنم. ایمیلی نوشتم و جویای امر شدم. پاسخی سریع دریافت کردم که باا جازه ایشان در اینجا نقل می کنم. قبل از نقل آن توضیحی بده که اخیرا" احساس می کنم برای مخالفت با برخی موضوعات بعضی از افراد به تخریب ذخایر فرهنگی، علمی و مذهبی جامعه اقدام کرده اند. هر چند می توان خطوط واضحی از سرنخ های این جریان یافت اما بدان کاری ندارم. این موضوع را در پیامک ها و جملات تخریبی ناجوانمردانه ای که با نام دکتر علی شریعتی همراه کرده اند و در هفته های اخیر شاهد بوده ایم می توان سراغ گرفت. آنچه می خواهم بگویم، تنها تذکرم به دوستانی است که این پیامک ها یا پیام ها و ایمیل ها را مجدد باز ارسال می کنند بدون آنکه در مورد صحت آن جستجو کنند. باز هم مثال آن را می توان در تصاویر مجهولی که از کشتار مسلمانان برمه توسط بودایی ها این روزها ارسال می شود که در اصل مربوط به زلزله در چین، سوختن تانکر بنزین در تایلند و کشتاری در افریقاست، سراغ گرفت. این مدل از تخریب نه تنها در جهت بیداری جامعه نسبت به مشکلات موجود و اقدامی برای رفع آنها نمی کند که موجی از سرخوردگی فرهنگی و سلب اعتماد از ذخایر فرهنگی جامعه را به همراه خواهد داشت. امید که بتوانیم در مورد خبرها و نکاتی این چنین حداقل مداقه و بررسی را داشته باشیم و از تکرار اشتباه یا جوزدگی دیگران خودداری کنیم. متن پاسخ استاد دکتر هنری به سوالم را اینجا می گذارم که دوستان ملاحظه کنند: "
عزیزان
من معمولا به صد ها ایمیل که می رسد جواب نمی دهم و همه را در سطل می ریزم. این یکی فرق دارد و چون در جریان جزییات آن هستم شاید کمکی باشد به این گونه برخورد ها با جامعه که بر قضاوت جوانان و آیندگان اثر می گذارد.
۱/ در باره روایت نخست چیزی نمی دانم و با وجود نزدیکی من با شادروان بزرگوار حبیب یغمایی که در برگیرنده خاطرات بسیاری است، هرگز چنین چیزی را از ایشان نشنیدم و آن را دقیق نمی دانم.
۲/ در مورد روایت دوم آن را اصلا درست نمی دانم. من روز پیش از خاک سپاری شادروان حبیب به خور رفتم و چهلم پدربزرگم مرحوم اخگر یغمایی بود و تمام خوریان و خاندان یغمایی این هر دو مراسم را با شکوه تمام برگزار کردند و تقریبا همه منجمله من بنده صاحب عزا بودیم و مردم از پیر و جوان در مراسم شرکت داشتیم و من خودم سخنرانی کردم و درپایان آن شعر استادم حاج محمد شایگان را خواندم (و واژه "مگستان" را هم نادرست خواندم). در این مراسم استاد باستانی و دکتر زرین کوب شرکت نداشتند. دکتر اسلامی را یادم نیست. در این مراسم حضرت استاد نورانی هم سخنرانی فرمودند. استاد درگذشته من ایرج افشار و جمعی دیگر با اتوبوس همراه پیکر شادروان حبیب به خور آمده بودند. پس از بیست سال یاد مردم از آن روزها، یاد شکوه و جلال این سید شریف و اصیل و ستاره فرهنگ ایران است.
۳/ خور ده کوره نیست ، این برخورد قصه پرداز شما به جوانان گرامی خور برخورنده است و شاید پاسخ این است که نمی دانم نویسنده خودش از کدام ده کوره آمده است.
۴/ شادروان حبیب بنیان گذار فرهنگ و آموزش است. گذراندن بسیار تصویب نامه ها برای گذر از مقررات اداری در جهت اعتلای فرهنگ و آموزش در خور به پایمردی شادروان حبیب بوده است. در این شمار است استخدام پدر من بنده (که در مراسم خاکسپاری شادروان حبیب از صاحب عزا های اصلی بود) به همت شادروان حبیب بود. چرا که وزارت فرهنگ در سال ۱۳۲۷ کسی را با گواهینامه ششم ابتدایی استخدام نمی کرد و شادروان حبیب مصوبه ویژه گرفت و پدر من با همان تصدیق ششم ابتدایی بیش از چهل سال معلم و رئیس اوقاف و فرهنگ بود و نسل های بسیاری را پرورد و مراسم درگذشت و خاکسپاری پدرم به عنوان معلم و عاشق و خادم امام حسین بزرگترین مراسمی بود که خور که به خود دیده بود. همه کسانی که از دور و نزیک و تقریبا از سراسر ایران بر ما منت گذاشتند به زیارت آرامگاه شادروان حبیب می رفتند. مقبره ای که پدرم بر ساخت و تکمیلش نظارت داشت و تمام عکس های آن را دارم.
۵/ شادروان حبیب در خور درمانگاه نساخت. درمانگاه زیبای خور به همت مرحوم ادیب آل داوود (پدر سید علی آل داوود و سید مرتضی آل داوود و برادر شادروان حبیب یغمایی و شادروان اقبال یغمایی ساخته شد). یاد روزها و شب هایی که در آنجا در آن ساختمان زیبا گذراندم به خیر باد.
بقیه این داستان که نویسنده پرداخته اند ساخته خودشان است.

http://www.mkamali.com/weblog/?m=139105



ن : محمدرضا احمدی
ت : جمعه 27 بهمن‌ماه سال 1391
 
موضوعات
نویسندگان
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل